حق با توست
بی حوصلگی و عذاب همه از من است
وگرنه آنقدر ها هم سخت نبود
روبری هم می ایستادیم با فرسنگ ها فاصله
فقط صدا بود و من
تو را تجسم می کردم و
تو شاید مرا
خداحافظ! خدا حافظ!
به هر حال که می روی
پس
دوستت دارم، خلاص!
حرفهايی که نمی تونم عين آدم بگم
حق با توست
بی حوصلگی و عذاب همه از من است
وگرنه آنقدر ها هم سخت نبود
روبری هم می ایستادیم با فرسنگ ها فاصله
فقط صدا بود و من
تو را تجسم می کردم و
تو شاید مرا
خداحافظ! خدا حافظ!
به هر حال که می روی
پس
دوستت دارم، خلاص!
شهر من
شهرِ بی باران است
باران یعنی غربت، یعنی بی کسی
یک جفت برف پاک کن به من بده
و دستی آشنا
من به چتر و ابر و مه
من به بی کسی
عادت نمی کنم
از نرسیدن، نه از رسیدن
حتی در خواب بدنبال قطارها می دوم
تا فقط رسیده باشم به قطار دیگری
تا از سر به بی سری
یا از این دیگری به دیگری
تا آن ته رویا
که طناب تاب است و پایان دربدری
شروع شعرهایم را همیشه
از حرف های این و آن می گیرم
از کتاب های دیگران
بهانه اش را از لب های تو
در آسانسوری که آینه ای داشته باشد هم قد آغوشت
و یازده طبقه تمام
من باشم و تمام تو باشی و تمام آینه...
می دانی کم کم برایم عادی می شود
که من تو را دوست داشته باشم
و تو نه
که من دلم برای تو تنگ بشود
و تو نه
که دل من دستان تو را بخواهد
و دل تو نه
می دانی من تفریح می کنم.
مثل شاگرد اولی که یک سال و اندی به عقب برگشته باشد.
و حفظ باشد کلمه به کلمه ی سخت ترین درس هایش را
و نه اضطرابی
و نه دلهره ای
و نه آزمایشی که جوابش را نداند
می دانی من تفریح می کنم.
می دانم که امروز دل من برای تو تنگ است
و دل تو برای او
می دانم که یکی از فرداهایی که می آید
دل من خسته می شود از اینهمه تنگ شدن، از ندیده شدن
و به هر حال عادت کرده ام که امتحان داشته باشم
و بوی قهوه خانه ام را پر کند
و تو نباشی
می دانم یکی از این فرداها
تو دلت برای دلتنگی های من تنگ می شود
و دلت دلشوره های من را می خواهد وقتی نیم ساعت دیر می رسی به خانه
یا تلفن را یک دقیقه دیرتر برمی داری
و دلت دستان مرا می خواهد
که هنوز عادت داشته باشد به نوازش دست های تو
حتی اگر دستان من پَهن باشد
و انگشتانم به کشیدگی انگشتان او نباشد.
می دانم که یکی از این فرداها
دلت من را می خواهد وقتی
دل من دیگر از خواستن تو خسته است
و هیچ ناخودآگاهی دست های مرا به نوازش دست های تو نمی خواند
می دانی،
مثل روز برایم روشن است
...
روبرویم هم که باشی
یا صدات پشت این خط کذایی
از مغز من هنوز بوی جنازه می آید
نه!
بیهوده خود را می کاهی
نه من از کفر دست می کشم
و نه کسی تو را به رستگاری می خواند
من
حساب مردنت را هم کرده ام
خدا را کشته ام
و دیگر هیچکس تورا به بهشت نمی فرستد
روبرويم می نشينی و
نگاهم می کنی و
می خندی و
نمی دانی چقدر خسته ام.
روبرويت می نشينم و
نگاهت می کنم و
نمی دانم کدام بهتر است
جستجوی بی پايان خانه ای
که نام کوچه و خيابانش را از ياد برده ای
يا
کابوس مرگ در همين ايستگاه متروک
من يک همسايه دارم
همسايه ی من در طبقه بالا زندگی می کند
و تمام خصوصيات بی فرهنگی را يک جا دارد
او از 3 ماه پيش همسايه ی من می باشد
خودش می گويد، اهل رُم می باشد
اما دوستم می گويد: او يک دهاتی خارجی می باشد
او وقتی در خانه اش را به قصد اعتراض می کوبم
کاملاً اتفاقی مؤدب می شود و مرا به قهوه دعوت می کند
من کاملاً اتفاقی به او می فهمانم که خر خودش می باشد
همسايه ی من فوتبال خيلی دوست می دارد.
او تيم رم را از فوتبال هم بيشتر دوست می دارد
او معمولاً نيمه شب ها فوتبال تماشا می کند
او هر بار فوتبال تماشا می کند
من تصميم می گيرم به پليس تلفن کنم
او هم اکنون دارد از ته لوزالمعده اش نعره می کشد
!متشکرم رُم! متشکرم رم! متشکرم رم! متشکرم رم
!!!يعنی او الآن بسيار نوستالژی می باشد
گفتی
دريا...
گفتم
بودی و من غرقه اش
گفتی
بهار...
گفتم
به نوازش تو آغاز شد
پوست انداختم
و باران
به نام تو پروازم داد.