10.29.2009

روبرویم هم که باشی

یا صدات پشت این خط کذایی

از مغز من هنوز بوی جنازه می آید

نه!

بیهوده خود را می کاهی

نه من از کفر دست می کشم

و نه کسی تو را به رستگاری می خواند

من

حساب مردنت را هم کرده ام

خدا را کشته ام

و دیگر هیچکس تورا به بهشت نمی فرستد

4.09.2009

مرگ آرام

lentamente muore


Lentamente muore chi diventa schiavo dell'abitudine,
ripetendo ogni giorno gli stessi percorsi, chi non cambia la marca,
chi non rischia e cambia colore dei vestiti, chi non parla a chi non conosce.

Muore lentamente chi evita una passione,
chi preferisce il nero su bianco e i puntini sulle "i" piuttosto che un insieme di emozioni,
proprio quelle che fanno brillare gli occhi,
quelle che fanno di uno sbadiglio un sorriso,
quelle che fanno battere il cuore davanti all'errore e ai sentimenti.

Lentamente muore chi non capovolge il tavolo,
chi è infelice sul lavoro, chi non rischia la certezza per l'incertezza, per inseguire un sogno,
chi non si permette almeno una volta nella vita di fuggire ai consigli sensati.

Lentamente muore chi non viaggia, chi non legge, chinon ascolta musica,
chi non trova grazia in se stesso.
Muore lentamente chi distrugge l'amor proprio, chi non si lascia aiutare;
chi passa i giorni a lamentarsi della propria sfortuna o della pioggia incessante.

Lentamente muore chi abbandona un progetto prima di iniziarlo,
chi nonfa domande sugli argomenti che non conosce,
chi non risponde quando gli chiedono qualcosa che conosce.

Evitiamo la morte a piccole dosi, ricordando sempre che essere vivo
richiede uno sforzo di gran lunga maggiore del semplice fatto di respirare.
Soltanto l'ardente pazienza porterà al raggiungimento di una splendida felicità.

P. Neruda



کسی که اسیر عادت می شود
آن که هر روز همان مسیر را دنبال میکند
آن که هرگز سرعتش را تغییر نمی دهد
آن که ریسک نمی کند و رنگ لباسش را عوض نمی کند
آن که حرف نمی زند و تجربه نمی کند
آرام آرام می میرد.

...................

کسی که چیزها را برعکس (وارونه) نمی کند
آن که سر کار خوشحال نیست
آن که «غیر مطمئن» را بر «مطمئن» ریسک نمی کند
تا که به دنبال یک رویا برود
آنهایی که حداقل یک بار در زندگی خود یک اندرز درست را ندید نگیرند
آرام آرام می میرند.

کسی که مسافرت نکند
آن که نخواند
آن که به موسیقی گوش ندهد
آن که در خود زیبایی نمی یابد
آرام آرام می میرد.

کسی که عزت نفس خود را به تدریج از بین می برد
آن که به خود اجازه نمی دهد که از دیگران کمک بگیرد
آن که روزها را با شکایت کردن از بخت بد خود سپری می کند
و یا بارانی که قطع نمی شود، آرام آرام می میرد.

کسی که یک پروژه را قبل از آغاز آن رها می کند
آن که درباره موضوعاتی که نمی داند سوال نمی پرسد
آن که جواب نمی دهد هنگامی که مورد سوال قرار می گیرد در مورد چیزی که می داند
آرام آرام می میرد.

بیا سعی کنیم و از مرگ ذره ذره ای بپرهیزیم
همیشه به یاد داشته باشیم که زنده بودن مستلزم تلاشی است خیلی بیشتر
از نفس کشیدن ساده
تنها صبر و تحمل پرشور منجر به دست یابی به خوشبختی باشکوه می گردد.


پابلو نرودا

ترجمه رو از اینجا بر داشتم.

2.19.2009

همینجوری

کم کم داره می شه 1 سال از آخرین باری که اینجا آپدیت شده. این 1 ساله ی اخیر اینجا می نوشتم. هنوز هم می نویسم. احتمالاً یاد گرفتم عین آدم حرف بزنم که تو ساجیتا دیگه خبری نمیشه! نه! فقط یه چیزایی باعث می شه از خاطراتم فرار کنم. اینجا پر از خاطره هاییه که دوستشون ندارم. ساجیتا آتش گرفت و حالا این ندا ست که داره از میون دود و خاکستر یه خاطره متولد میشه. سعی می کنه خودش باشه. هنوز این ندا رو خوب نمی شناسم. حتی اگر بیشتر به خودم شبیه باشه. باید یه انقلابی بکنم. هر کدوم از این شعرا مثل بچه هایی می مونن که سالم یا ناقص من به دنیا آوردمشون. و با تمام خاطرات بدی که دارم، نمی تونم بچه هامو دوست نداشته باشم. حتی اگه بچه های کاملی نباشن. برای تکمیل کردن یه شعر هیچوقت دیر نیست. واسه برگشتن هم. به زودی یه تکونی به اینجا می دم. خودم هم البته یه خونه تکونی اساسی نیاز دارم. باید ذهنمو قربال کنم. به زودی!

4.26.2008

پرده ی آخر

مثال نمايشنامه ای بی اوج
بی تو و با تو
به پرده ی آخر می رسد اين عشق
تو
در تاريکی وترديد
سيگار آتش زده ای
من
بی هيچ هياهو
خيره ام به اين فنجان خالی
نه فالی
و نه ديگر مجالی!
چشم که بر هم بزنی
به لحظه ی موعود رسيده ايم
آنجا که دود سيگار تو محو می شود و
من باز می گردم به کتاب هايم...

1.26.2008

روبرويم می نشينی و

نگاهم می کنی و

می خندی و

نمی دانی چقدر خسته ام.

روبرويت می نشينم و

نگاهت می کنم و

نمی دانم کدام بهتر است

جستجوی بی پايان خانه ای

که نام کوچه و خيابانش را از ياد برده ای

يا

کابوس مرگ در همين ايستگاه متروک

11.08.2007

من يک همسايه دارم

همسايه ی من در طبقه بالا زندگی می کند

و تمام خصوصيات بی فرهنگی را يک جا دارد

او از 3 ماه پيش همسايه ی من می باشد

خودش می گويد، اهل رُم می باشد

اما دوستم می گويد: او يک دهاتی خارجی می باشد

او وقتی در خانه اش را به قصد اعتراض می کوبم

کاملاً اتفاقی مؤدب می شود و مرا به قهوه دعوت می کند

من کاملاً اتفاقی به او می فهمانم که خر خودش می باشد

همسايه ی من فوتبال خيلی دوست می دارد.

او تيم رم را از فوتبال هم بيشتر دوست می دارد

او معمولاً نيمه شب ها فوتبال تماشا می کند

او هر بار فوتبال تماشا می کند

من تصميم می گيرم به پليس تلفن کنم

او هم اکنون دارد از ته لوزالمعده اش نعره می کشد

!متشکرم رُم! متشکرم رم! متشکرم رم! متشکرم رم

!!!يعنی او الآن بسيار نوستالژی می باشد

!همسايه ی من يک کره خر می باش

3.25.2007

گفتی
دريا...
گفتم
بودی و من غرقه اش

گفتی
بهار...
گفتم
به نوازش تو آغاز شد
پوست انداختم
و باران
به نام تو پروازم داد.