6.19.2010





حق با توست

بی حوصلگی و عذاب همه از من است

وگرنه آنقدر ها هم سخت نبود

روبری هم می ایستادیم با فرسنگ ها فاصله

فقط صدا بود و من

تو را تجسم می کردم و

تو شاید مرا

خداحافظ! خدا حافظ!

به هر حال که می روی

پس

دوستت دارم، خلاص!


2.17.2010

سه

شهر من

شهرِ بی باران است

باران یعنی غربت، یعنی بی کسی

یک جفت برف پاک کن به من بده

و دستی آشنا

من به چتر و ابر و مه

من به بی کسی

عادت نمی کنم



دار...

از نرسیدن، نه از رسیدن
حتی در خواب بدنبال قطارها می دوم
تا فقط رسیده باشم به قطار دیگری
تا از سر به بی سری
یا از این دیگری به دیگری
تا آن ته رویا
که طناب تاب است و پایان دربدری

1.28.2010

برای دوست داشتنت
کاغذ را به شهادت می گیرم و بس
بهتر همان که ندانی
دلی اینجا برای تو می تپد...

1.24.2010

دو

شروع شعرهایم را همیشه

از حرف های این و آن می گیرم

از کتاب های دیگران

بهانه اش را از لب های تو

در آسانسوری که آینه ای داشته باشد هم قد آغوشت

و یازده طبقه تمام

من باشم و تمام تو باشی و تمام آینه...

یک یا "همیشه وقتی شاعر می شوم می دانم که آخرش اینطور تمام می شود ."

می دانی کم کم برایم عادی می شود

که من تو را دوست داشته باشم

و تو نه

که من دلم برای تو تنگ بشود

و تو نه

که دل من دستان تو را بخواهد

و دل تو نه

می دانی من تفریح می کنم.

مثل شاگرد اولی که یک سال و اندی به عقب برگشته باشد.

و حفظ باشد کلمه به کلمه ی سخت ترین درس هایش را

و نه اضطرابی

و نه دلهره ای

و نه آزمایشی که جوابش را نداند

می دانی من تفریح می کنم.

می دانم که امروز دل من برای تو تنگ است

و دل تو برای او

می دانم که یکی از فرداهایی که می آید

دل من خسته می شود از اینهمه تنگ شدن، از ندیده شدن

و به هر حال عادت کرده ام که امتحان داشته باشم

و بوی قهوه خانه ام را پر کند

و تو نباشی

می دانم یکی از این فرداها

تو دلت برای دلتنگی های من تنگ می شود

و دلت دلشوره های من را می خواهد وقتی نیم ساعت دیر می رسی به خانه

یا تلفن را یک دقیقه دیرتر برمی داری

و دلت دستان مرا می خواهد

که هنوز عادت داشته باشد به نوازش دست های تو

حتی اگر دستان من پَهن باشد

و انگشتانم به کشیدگی انگشتان او نباشد.

می دانم که یکی از این فرداها

دلت من را می خواهد وقتی

دل من دیگر از خواستن تو خسته است

و هیچ ناخودآگاهی دست های مرا به نوازش دست های تو نمی خواند

می دانی،

مثل روز برایم روشن است

...

10.29.2009

این شعر اسم ندارد. اگر داشته باشد، جایش اینجا نیست. همه ی سه سال هق هقم را یکجا قی کرده ام. اینجا در همین چند خط. نوش جان باعث و بانی اش که تو باشی!!!

روبرویم هم که باشی

یا صدات پشت این خط کذایی

از مغز من هنوز بوی جنازه می آید

نه!

بیهوده خود را می کاهی

نه من از کفر دست می کشم

و نه کسی تو را به رستگاری می خواند

من

حساب مردنت را هم کرده ام

خدا را کشته ام

و دیگر هیچکس تورا به بهشت نمی فرستد

2.19.2009

همینجوری

کم کم داره می شه 1 سال از آخرین باری که اینجا آپدیت شده. این 1 ساله ی اخیر اینجا می نوشتم. هنوز هم می نویسم. احتمالاً یاد گرفتم عین آدم حرف بزنم که تو ساجیتا دیگه خبری نمیشه! نه! فقط یه چیزایی باعث می شه از خاطراتم فرار کنم. اینجا پر از خاطره هاییه که دوستشون ندارم. ساجیتا آتش گرفت و حالا این ندا ست که داره از میون دود و خاکستر یه خاطره متولد میشه. سعی می کنه خودش باشه. هنوز این ندا رو خوب نمی شناسم. حتی اگر بیشتر به خودم شبیه باشه. باید یه انقلابی بکنم. هر کدوم از این شعرا مثل بچه هایی می مونن که سالم یا ناقص من به دنیا آوردمشون. و با تمام خاطرات بدی که دارم، نمی تونم بچه هامو دوست نداشته باشم. حتی اگه بچه های کاملی نباشن. برای تکمیل کردن یه شعر هیچوقت دیر نیست. واسه برگشتن هم. به زودی یه تکونی به اینجا می دم. خودم هم البته یه خونه تکونی اساسی نیاز دارم. باید ذهنمو قربال کنم. به زودی!

4.26.2008

پرده ی آخر

مثال نمايشنامه ای بی اوج
بی تو و با تو
به پرده ی آخر می رسد اين عشق
تو
در تاريکی وترديد
سيگار آتش زده ای
من
بی هيچ هياهو
خيره ام به اين فنجان خالی
نه فالی
و نه ديگر مجالی!
چشم که بر هم بزنی
به لحظه ی موعود رسيده ايم
آنجا که دود سيگار تو محو می شود و
من باز می گردم به کتاب هايم...

1.26.2008

روبرويم می نشينی و

نگاهم می کنی و

می خندی و

نمی دانی چقدر خسته ام.

روبرويت می نشينم و

نگاهت می کنم و

نمی دانم کدام بهتر است

جستجوی بی پايان خانه ای

که نام کوچه و خيابانش را از ياد برده ای

يا

کابوس مرگ در همين ايستگاه متروک

11.08.2007

من يک همسايه دارم

همسايه ی من در طبقه بالا زندگی می کند

و تمام خصوصيات بی فرهنگی را يک جا دارد

او از 3 ماه پيش همسايه ی من می باشد

خودش می گويد، اهل رُم می باشد

اما دوستم می گويد: او يک دهاتی خارجی می باشد

او وقتی در خانه اش را به قصد اعتراض می کوبم

کاملاً اتفاقی مؤدب می شود و مرا به قهوه دعوت می کند

من کاملاً اتفاقی به او می فهمانم که خر خودش می باشد

همسايه ی من فوتبال خيلی دوست می دارد.

او تيم رم را از فوتبال هم بيشتر دوست می دارد

او معمولاً نيمه شب ها فوتبال تماشا می کند

او هر بار فوتبال تماشا می کند

من تصميم می گيرم به پليس تلفن کنم

او هم اکنون دارد از ته لوزالمعده اش نعره می کشد

!متشکرم رُم! متشکرم رم! متشکرم رم! متشکرم رم

!!!يعنی او الآن بسيار نوستالژی می باشد

!همسايه ی من يک کره خر می باش

3.25.2007

گفتی
دريا...
گفتم
بودی و من غرقه اش

گفتی
بهار...
گفتم
به نوازش تو آغاز شد
پوست انداختم
و باران
به نام تو پروازم داد.

1.31.2007

بوسه

و من تو را نقش می کنم
به واژه می نوشم
و می سرايمت
و من تو را
می خوانم
به نوازش باران
و می رقصم
به موسيقی باد
تو را می بوسم
و جهان
در قالبی از شور
زاده مي شود

1.05.2007

اميد من
مرا ببر
به ماورای رنگ و نور
به شمع و شعله و شراب و شور
به قله های پر غرور
و آه های دور
عاشق و کشيده و صبور
مرا ببر
به لحظه ی لطيف حادثه
به ماورای نور و پنجره

مرا ببين
بخوان
بخواه
مرا به عشق
به رنگ
به شعر
مرا ببر به ابرها
مرا ببر به آسمان
مرا به نور بيکران
به قصه ها ببر مرا

12.27.2006

و سکوت

و سکوت
شور انگيز شراره ی شب شکن
در غوغای ديوانه ی انتظار
و سکوت
ماندگار ترين عاشقانه ی من
ناسروده و بي تاب
و سکوت
لحظه به لحظه ی انتظار
وعشق
نوش ترين گناه بي توبه
و سکوت
عشق بود
..............

11.23.2006

از" شبدرد" آمده ام
از تب
از عشق
از کافه ی نور و ستاره و باران
و همنوازي پر شور پنجره ها با باد
من پرم از دريا
از موج
"از" فاصله" و از" درد
"و پرم از" تو
"از " من
"از " ما
و طنين خواهش ها
و طنين خواهش ها
و طنين خواهش ها
...
شب در آيينه نواخت
هيچ در همواره شکست
ماه هميشه يکی ست و
راز آن پنجره را
تنها ما مي دانيم و بس
هميشه ی من
با من از رنگ بگو
از عشق
و پنجره هامان
که باز مي شوند هميشه
به آن سوی مرز خواهش ها
" من"
باران مي شوم
تا ابديت
و می بارم و می بارم و می بارم
که هم در ميانه ی اشک
نازنين تر از " تو" نيست
برای ديدن

11.12.2006

"های "يگانه ترين يار
بيا
يا فاصله ها را بردار
!يا زمان را نگه دار
ای بی نهايت،ای دوست، ای يار
آخر اين ترانه ام را اينبار
تو بگو، بنويس و به خاطر بسپار

10.18.2006

به سکوت می ماند همه چيز
که دور از تو
فريادی اگر هم باشد
جز "حال من خوبست" ، دروغ ديگری ست؟
بيا طلوع کن که عشق
اگر هم حادثه بود
عاشق ماندنم حادثه نيست

9.30.2006

تصعید

بی حرف
بی هيچ نياز از
آزمايش و فرمول و احتراق
تصعيد می شوم از انتظار
!چه غم؟
فردا
با ابر يکی
در شهر تو خواهم باريد
اينبار
به آسمان اگر که بنگری
شايد
بنشينم به روی گونه ات

خورشید

خورشيدی کاشته ای
میان سينه ام
که می تابدم و
آغازم می کند هر صبح
اگر چه
لحظاتم
لبريز از سکوتی باشد
سخت
و آن سوی پنجره ام
ببارد و ببارد و ببارد
هر روز
ابر را پس می زنم و
خيره می شوم در چشم آسمان
و پرواز می کنم
با قطره قطره باران که می بارد
فانوسی به شب می آويزم
بوسه ای به مهتاب
امشب نيز
شاهراه روياهايت را
آذين می بندم
تا صبح
...

9.05.2006

"تا " رهايی
نفسی فاصله نيست
فردا را
گذرانده ام از سر
معاشقه ی اشک و لبخند
و جنين کوچکی را
که شکل می گيرد و
در فاصله ای که ديگر نيست
آرام آرام
...متولد می گردد

لمسم کن
از تواينک
آغاز شده ام
...از نو
باد می وزد وباز
جنينی
.در نهانم شيون می کند

در ناکجای کدام دلتنگستان
دلت را
از شاخه های غم و اضطراب آويخته اند؟

8.17.2006

چشمانت

يادت هست می گفتی
چشمها پنجره اند؟
شب آخر
به غم چشمانت
تا سحر می خواندم

لحظه ای چشم بدوز
به نگاهم تا من
در سوی دگر پنجره ات غرق شوم
و بتازم تا تو
راز آن دريچه را تا نور
تنها باد می داند


سر به روی سينه ام بگذار
به سرودم گوش سپار
همه آواز ها هم
که به آخر برسند
افسانه ی من باقی ست

سر به روی سينه ام بگذار
باد آواز غريبی دارد
لحظه ای
کاش درنگ می کردی
تا خواب
هر چه درد بود
به درک بسپارد

،تا کجا اما
چند افسانه بخوانم
تا باد
راز چشمان تو را بگشايد؟

8.13.2006

فراموشت می شوم انگار
از اينهمه فاصله و
از بس
که خو کرده ام به تماشايت

گم می شود نگاهم
در غم نگاهت در خواب

فراموشت می شوم و اينبار
سکوت
می سرايد عاشقانه هايم را

دمی به درازای زمان
به سينه می فشارمت
هر شب

اما
... فراموشت می شوم انگار
نه دلهامان
که خود
می رسيم به هم هزاران بار
با هيچ کلام
در ايستگاههای ترديد و انتظار
و از برابر چشممان
می گذرد هميشه
قطار و ما
در اندک لحظه ی توقف
درنگ می کنيم که
!شايد فرصتی ديگر

8.09.2006

افسوس
!که هميشه هشياری
تنها يک بار اگر
،همپای من ديوانه ميشدی
نشانت می دادم
تا تو
همه پله ها را
!هزار تا يکی ميشود پريد
نه باران می بارد
نه ستاره ای ديگر می درخشد
در آسمان شهری
که دوست می دارمش
باغ های کودکی ام
فرياد می کشند
!زير بار برج های ديوانه

7.25.2006

پايان قصه ی من
کجای اين جاده ی بی انتهاست؟
بگو پس کی می بارد اين باران؟
تا کی نفس بکشم اين شرجی نفس گير را؟
چند بار ديگر بروم و باز گردم
اينهمه هزاران بار راه رفته را؟
تا کجا بنوشم اين زهرانتظار را
که نه می کشدم و نه زنده ام می گذارد؟
بگو چند بار ديگر زنده زنده بميرم و
مرده مرده زندگی کنم؟
پيکر چند عزيز ديگر را
بی جان به خانه فرستم و
در عزای چند رفیق ديگر
باران باران اشک ببارم؟
بگو
مرز غربتم تا کجاست و
تا خانه چقدر راه مانده هنوز؟