یک یا "همیشه وقتی شاعر می شوم می دانم که آخرش اینطور تمام می شود ."
می دانی کم کم برایم عادی می شود
که من تو را دوست داشته باشم
و تو نه
که من دلم برای تو تنگ بشود
و تو نه
که دل من دستان تو را بخواهد
و دل تو نه
می دانی من تفریح می کنم.
مثل شاگرد اولی که یک سال و اندی به عقب برگشته باشد.
و حفظ باشد کلمه به کلمه ی سخت ترین درس هایش را
و نه اضطرابی
و نه دلهره ای
و نه آزمایشی که جوابش را نداند
می دانی من تفریح می کنم.
می دانم که امروز دل من برای تو تنگ است
و دل تو برای او
می دانم که یکی از فرداهایی که می آید
دل من خسته می شود از اینهمه تنگ شدن، از ندیده شدن
و به هر حال عادت کرده ام که امتحان داشته باشم
و بوی قهوه خانه ام را پر کند
و تو نباشی
می دانم یکی از این فرداها
تو دلت برای دلتنگی های من تنگ می شود
و دلت دلشوره های من را می خواهد وقتی نیم ساعت دیر می رسی به خانه
یا تلفن را یک دقیقه دیرتر برمی داری
و دلت دستان مرا می خواهد
که هنوز عادت داشته باشد به نوازش دست های تو
حتی اگر دستان من پَهن باشد
و انگشتانم به کشیدگی انگشتان او نباشد.
می دانم که یکی از این فرداها
دلت من را می خواهد وقتی
دل من دیگر از خواستن تو خسته است
و هیچ ناخودآگاهی دست های مرا به نوازش دست های تو نمی خواند
می دانی،
مثل روز برایم روشن است
...


0 Comments:
ارسال يک نظر
Links to this post:
ايجاد يک پيوند
<< Home