1.24.2010

یک یا "همیشه وقتی شاعر می شوم می دانم که آخرش اینطور تمام می شود ."

می دانی کم کم برایم عادی می شود

که من تو را دوست داشته باشم

و تو نه

که من دلم برای تو تنگ بشود

و تو نه

که دل من دستان تو را بخواهد

و دل تو نه

می دانی من تفریح می کنم.

مثل شاگرد اولی که یک سال و اندی به عقب برگشته باشد.

و حفظ باشد کلمه به کلمه ی سخت ترین درس هایش را

و نه اضطرابی

و نه دلهره ای

و نه آزمایشی که جوابش را نداند

می دانی من تفریح می کنم.

می دانم که امروز دل من برای تو تنگ است

و دل تو برای او

می دانم که یکی از فرداهایی که می آید

دل من خسته می شود از اینهمه تنگ شدن، از ندیده شدن

و به هر حال عادت کرده ام که امتحان داشته باشم

و بوی قهوه خانه ام را پر کند

و تو نباشی

می دانم یکی از این فرداها

تو دلت برای دلتنگی های من تنگ می شود

و دلت دلشوره های من را می خواهد وقتی نیم ساعت دیر می رسی به خانه

یا تلفن را یک دقیقه دیرتر برمی داری

و دلت دستان مرا می خواهد

که هنوز عادت داشته باشد به نوازش دست های تو

حتی اگر دستان من پَهن باشد

و انگشتانم به کشیدگی انگشتان او نباشد.

می دانم که یکی از این فرداها

دلت من را می خواهد وقتی

دل من دیگر از خواستن تو خسته است

و هیچ ناخودآگاهی دست های مرا به نوازش دست های تو نمی خواند

می دانی،

مثل روز برایم روشن است

...

0 Comments:

ارسال يک نظر

Links to this post:

ايجاد يک پيوند

<< Home